close
تبلیغات در اینترنت
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • وبلاگicon
    سرانجام قصه چت...


    موجود فضایی

    http://mojodefazaii.rzb.ir/
    اینـتر وب اینـتر وب
    آرشیو
    تبلیغات
    تبلیغ در فان تبلیغ در فان
    آخرین ارسال های انجمن
    سرانجام قصه چت...

    سرانجام قصه چت...

    شدم با چت اسیر و مبتلایش***شبا پیغام می دادم از برایش

    به من می گفت هیجده ساله هستم***تو اسمت را بگو، من هاله هستم

    بگفتم اسم من هم هست فرهاد***ز دست عاشقی صد داد و بیداد

    بگفت هاله ز موهای کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش

    بگفت چشمان من خیلی فریباست***ز صورت هم نگو البته زیباست

    ندیده عاشق زارش شدم من***اسیرش گشته بیمارش شدم من

    ز بس هرشب به او چت می نمودم***به او من کم کم عادت می نمودم

    در او دیدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و امید فردام

    برای دیدنش بی تاب بودم***ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

    به خود گفتم که وقت آن رسیده***که بینم چهره ی آن نور دیده

    به او گفتم که قصدم دیدن توست***زمان دیدن و بوییدن توست

    ز رویارویی ام او طفره می رفت***هراسان بود او از دیدنم سخت

    خلاصه راضی اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت دیدار

    رسید از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بیرون اندکی زود

    چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت***تو گویی اژدهایی بر من آویخت

    به جای هاله ی ناز و فریبا***بدیدم زشت رویی بود آنجا

    ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا

    مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من

    ز ترس و وحشتم از هوش رفتم***از آن ماتم کده مدهوش رفتم

    به خود چون آمدم، دیدم که او نیست***دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

    به خود لعنت فرستادم که دیگر***نیابم باچت از بهر خود همسر

    بگفتم سرگذشتم را به “شاعر”***به شعر آورد او هم آنچه بشنید

    که تا گیرید از آن درسی به عبرت***سرانجامی نـدارد قصّه ی چت


    لبخند میدم به " سرانجام قصه چت... "

    ارسال لبخند>
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی